اميرعلي متولد 4 مرداد 87 ساعت 10:25 شب و دوقلو هاي گلم اميرعلي متولد 4 مرداد 87 ساعت 10:25 شب و دوقلو هاي گلم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ماجراهاي الهام بانو و دسته گلهاش

آخ جون بازم آلودگي

1391/10/20 12:55
نویسنده : الهام
229 بازدید
اشتراک گذاری

باز هم آلودگي و بازهم تعطيلات بازهم چتر بازي خونه مامان جون فخري آخ جوووووووووووون

از 4 شنبه عصر تصميم گرفتيم با خاله اعظم اينها بريم خونه مامان جون (البته بدون اطلاع)و رفتيم اما مامان جون خونه نبوووووووووووووووووودگریهما كه خودمون كليد داشتيم رفتيم داخل و داشتيم خوش ميگذرونديم كه مامان جون بسيار هيجان زده و متعجب وارد شد کلافهمنتظرهیپنوتیزمعصبانی

چون ما مهمان ناخوانده بوديم واسه شام مجبور شد واسمون از بيرون كباب گرفتعصبانیو بنده خدا فكر ميكرد ما شام بخوريم جل و پلاسمونو جمع ميكنيم و ميريم.اما ديد ما آخر شب شوهرامونو تنها فرستاديم خونه و خودمون مونديم و زنگ زديم دختر داييهامون(هاله - زهرا و مهديسا)هم آمدند و تا ساعت 3 شب با بچه هامون بازي كردند .

موقع خواب گفتيم مامان جان مارو صبح زود از خواب بيدار نكني ها شما پاشو واسه ناهار واسه مون آبگوشت بذار ما هوس كرديم.

صبح ساعت 10/5 بودكه ما با صداي تلفن از خواب پريديم و از مامان جون هم خبري نبود اما آبگوشت ما روي گاز بود و بوش همه جا رو برداشته بود .

سلام زندايي جون خوبيد بله مامان رفتن نون بگيرن ناهار آبگوشت داريم شما هم تشريف بيارين چشمک

زندايي جون هم در خواست ما رو رد نكردن و با دو تا دسته گلشون (فاطمه و مائده)اومدن . كه مامان هم خيلي خوشحال شدنعصبانی

جاتون خالي خيلي چسبيد عصر ديديم يا صداي بلند دارن در ميزنن در رو باز كرديم خانواده دايي سيروس بودن كه اومده بودن كه ما يه وقت خبري نباشه خداي نكرده راحله جون از قافله عقب بمونن.همينطور لحظه به لحظه به خوشحالي مامان جون اضافه ميشدعصبانی

روميصا و فاطمه برادر زاده هاي عزيزم هم حسابي از خجالت بچه هاي ما در اومدن (و پدرشون رو در آوردن)ماچقلبخوب كاري كردين عمه جون ماچخان داداش يه وقت شما خودتو ناراحت نكني هابای بایاصلا هر چقدر دوست دارين امير علي رو دعوا كنين(خودمم ميدونم حقشه)

خلاصه شما حساب كنين اينهمه آدم و از همه مهمتر 13 تا بچه توي يه خونه 120 متري و خودتون قضاوت كنيد كوچكترها چقدر به در و ديوار ميخوردن بين بچه ها .چقدر خوش ميگذره (اصلا صدا به صدا ميرسه؟ )حالا فكرشو بكنين مامان جون هم ميخواد سريال در پناه تو رو واسه هزارمين بار ببينه و ما رو هم مجبور ميكرد كه ببينيم اونهم تمام صحنه هاي عاطفي و جذاب بله گرفتن ثريا قاسمي از لعيا زنگنه كه همش ميگفت من.....با شرم تمامخجالت(اون چيزي كه تمام دختراي اين دوره زمونه زياد دارنچشمک)با هر بار من گفتن لعيا زنگنه فرياد مامان جون به هوا ميرفت :ساكتتتتتتتتت

نمي دونم چرا اينقدر بله گفتن عروس خانم طول كشيد اگه يه دقيقه ديگه طول ميكشيد تمام طفل معصومهاي ما كه مجبور بوديم واسه ساكت شدنشون دهانشونو بگيريم تلف مي شدن خدا رو شكر خانم زنگنه محبت كردن بله رو دادن و بچه هاي ما هم يه نفس راحت كشيدن .

خلاصه شب كه شد زندايي حميرا و هانيه و هليا جون هم واسه بردن هاله خانم اومدن و به جمع ما اضافه شدن و باز هم خوشحالي مامان جونعصبانی

القصه اين چند روز تعطيلات آلودگي رو ما براي صله ارحام و اينكه مامان جون عزيزمون تنهايي حوصله شون سر نره اونجا سپري كرديم چشمک. جمعه شب همه رفتن خونه هاشون ولي انگار كه يك زلزله 8 ريشتري اومده اومده بود من و آبجي اعظم دلمون نيومد مامان رو با اينهمه ريخت و پاش تنها بذاريم شنبه از اول صبح همه جا رو مثل دسته گل تميز كرديم و عصر شنبه رفتيم خونه هامون اما

مامان جون ناراحت نشو باز هم برميگرديم تعطيلات بعديچشمک بايبامن حرف نزن

اميدواريم هميشه زنده و سربلند باشي و سفره ات پر بركت و ما هم دور اون جمع


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)